دوستت دارم اگر چه فاصله ها زیادن
قصه هایم برای تو...غصه هایت برای من
درباره ...
اگه کسی رو دو ست داشته باشی نمی تونی توی چشاش زل بزنی.
نمی تونی دوری شو تحمل کنی....
نمی تونی بهش بگی چقد دوسش داری.
نمی تونی بگی چقد به اون نیاز داری....
واسه همینه که عاشقا دیوونه می شن.
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
( )
سلام به همه ی دوستای خوبم...
اگه بازم خواستین سراغی ازم داشته باشین به وبلاگ جدیدم
سر بزنید:
Mohaddeseh68.blogfa.com
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت
9:34
( )
دلدادگی و عشق دروغ است و هر کس از آن سخن گفت
صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود.
سلام.
حساب روزهایی که نبودم و از همه ی بلاگ نویسها بی خبر بودم از دستم رفته اما....
من یه مدت قبل ...به خاطرکسی که خیلی دوستش داشتم و فکر می کردم اونم منو دوست داره و مثل خودم متعهد می مونه،پشت پا به خیلی چیزا توی زندگیم زدم.خیلی چیزا...که حتی خودش(که هنوز برام خیلی نازنینه)ازشون بی خبره.
فکر کرد واسه منم آسونه.اما نبود و خودش حالا خوب می دونه چه طور شکستم اما شاید بازم ترجیح میده که شکسته بمونم.
باشه هرطور که عشق من بخواد.
آخه اون چه طور می تونست انقدر بی انصاف باشه؟چه طور تونست؟؟؟
ای کاش حداقل عهد و پیمانی در میان نبود.ای کاش...ای کاش هیچ وقت بهم نمی گفت که دوستم داره...
حالا اون رفته.اون واسه همیشه از زندگیم رفته خودش خواست که بره.
خودش تنهام گذاشت....گذاشت و رفت.
برام مهم نیست که یار جدیدش کیه.مهم نیست دوباره با کی عهد بسته.
فقط میخوام بدونه که...دلم هرگز اونو نمی بخشه.
نوشته شده توسط
محدثه در
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت
9:26
خداحافظ ( )
سلام
این آخرین آپ منه خوب هر شروعی یه پایانی هم داره
منم حالا به خاطر اون کسی که خیلی زیاد دوستش دارم و
نمی خوام حتی اندازه سر سوزنی دلش ترک برداره ((چه
برسه به اینکه بشکنه))دیگه این وب رو بذارم کنار
برای خوش بختی من و اون دعا کنید...هنوز کلی فاصله
بین مون هست اما برای رسیدن تلاش می کنیم
دیگــــــــــــــــــــــــــه خداحافــــــــــــــــــــــــــــــظ....
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 19 بهمن1385 ساعت
10:2
دارا و سارا ( )
عصر شلوغ یک پنج شنبه پشت ویترین یک اسباب فروشی،دو عروسک که فقط عروسکند توجهم را جلب می کنند با اتیکت دارا و سارا.انگار گذشته های گمشده لاس اولم را کسی جلوی چشمم می آورد.انگار در غربت، آشنای نه چندان نزدیکی را ببینی که از ذوق بخواهی به او وصل شوی.می روم و بدون عادت همیشگی همه که قیمت پرسیدن است از فروشنده خواهش می کنم که آن دو تا را برایم بیاورد و اینجاست که یک سوال دیگر ذهنم را بیشتر از آنچه که هست پریشان می کند.این دوتا...به روی ذهنم نمی آورم و از فکرم می خواهم تا اطلاع ثانوی لااقل تا زمانی که به خانه برسم دست از سر من و آن دوتا بردارد،آن دو را می خرم و بیرون می آیم به سرعت تاکسی می گیرم و فکر بازیگوشم به روی مبارک پنهانش نمی آورد که سفارش کردم تا خانه راحتم بگذارد.دوباره شروع می کند و من بد نمی بینم خودم را درگیر پیدا کردن پاسخی برای او کنم،به خانه رسیدم اما هنوز بدون پاسخ بودم،رفتم توی اتاقم و دارا و سارا را گذاشتم روبه روی خاطرات پر از مشق کلاس اولمراستی چقد معلم کلاس اولمان مهربان بود اما خیال می کنم قدری فراموشکار،آخر اگر او همان روز خیلی دور تکلیف سوال مرا روشن کرده بود حالا اینقدر سردرگم نمی شدم.راستی ای کاش خیلی ها به جای دادن تکلیف،آن را روشن می کردند...بگذریم.
برسیم به نسبت این دو تا،دارا و سارا،حالا من از کجا بدانم...که ناگهان حجاب سارا تو جهم را جلب می کند.یعنی دروغ بود؟پس سارا و دارا خواهر و برادر نیستند.
راحت می شود فهمید که دارا و سارا هم...خوب دیگر عشق که کلاس اولی و دومی سرش نمی شود.اما چرا دارا انارش را به سارا نداد؟؟؟ آیا واقعا می دانسته که این کار روزی باعث ایجاد علاقه بینشان خواهد شد؟
شاید هم دارا چون دارا بود به سارا انار نداد.به فکرم رسید بروم و توی فامیل از یک کلاس اولی کتاب بگیرم اما دارا و سارا ی زمان ما انار تقسیم کردنشان هم با کتابهای حالا فرق داشت.
یک سوال دیگر....چرا دارا و سارا از آن وقت تا به حالا به هم نرسیده اند؟طفلکی ها...مهریه خانواده سارا سنگین بود یا افاده خانواده ی دارا ؟ بگذریم...
آیا این دو بی گناه، این دو عروسک معصوم سمبل دختر و پسرهای امروزند و آیا حالا هم می شود از روی ججاب داشتن پیش کسی تشخیص داد که نسبتش با دیگری چیست؟باید گذاشت و گذشت.آخرش هم همین است،برای دل خودم و این دو عروسک که می فهمم ما از آنها عروسکتریم و آن دو باوفا کمتر عروسکند کاری کنم.حجاب سارا را در می آورم و با یک شمع و نیّت خیر و چند دانه لبخند و یک مسکن مناسب در بهترین جای دنج اطاق و درشت ترین اناری که می توانم پیدا کنم آن دو را برای همیشه بی حصار و با آرامش کنار هم می گذارم،فکر می کنم بهترین هدیه ی عروسی آن دو درشت ترین اناری ست که یواشکی از انارهای مراسم شب یلدا برداشته ام،دیگر فرقی نمی کند...اار مال هردوی آنهاست.هم دارا به سارا انار می دهد،هم سارا به دارا،شاید هم هردوبا هم آن را خواهند خورد و شاید هم آن را برای همیشه یادگاری نگه دارند...
انارشان گوارا و یلدایشان مبارک.
نوشته شده توسط
محدثه در
دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت
18:0
آرجون رامپال ( )
زندگی همش دروغه ( )
زندگی سه بار بهت دروغ می گه:
1_وقتی به دنیات میاره
2_وقتی عاشقت می کنه
3_وقتی زندگیت رو ازت می گیره.
تا بهت بگه همش خوابی بود و بس

درباره ایمان و امید و آرمان در زندگی،اول دفتر خاطراتم
چنین نوشتم "ایمان معنی بخش زندگیمه.امید دلیل دوام
زندگیمه. آرمان
هم رنگ و بوی زندگیمه" امروز صبح مامان این جمله ها را
خوانده. زیر این جمله ها برام نوشته:ای دختر بی حیا صبر
کن بابات از
ماموریت برگرده...

تو دوباره آمدی با یک دنیا اشتباه و هزاران راز نگفته و من
دوباره بخشیدمت.غافل از این که این بار آمده ای که همه
چیز را تمام کنی.وقتی در حال رفتنی...تو را نگاه می کنم
و به این فکر می کنم...این را چگونه ببخشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت
11:7
روز وشب ( )

روز وشب
می گن روز و شب مثل سیاه و سفید می مونه.
می گن اگه روز و شبت مثل برق و باد بگذره و متوجه نشی،یعنی روزگار به کامته.
می گن روز که می شه آرزوی شب رو داری،شب که می شه آرزوی روز رو.
می گن روز و شب وقتی باهم باشن معنی پیدا می کنن.
می گن روز و شب...
...
من مدتیه روز و شبم هردو سیاهه!روزم سیه مثل شب،شبم سیاه تر از سیاهی شب.
من مدتیه نمی فهمم روز و شبم چه طوری میگذره.پی در پی و پشت سرهم
میان و میرن و من حتی فرصت نمی کنم لمسشون کنم...اما روزگار به کامم نیست
من روز که می شه،آرزو می کنم که هیچ وقت شب رو نبینم.وقتی هم که به آرزوم
نمی رسم وشب میاد،باز آرزو می کنم که روز و طلوع خورشید رو نبینم.
من چند وقتی میشه که نه روزم معنی داره،نه شبم و نه حتی روز و شبم،وقتی باهم باشن.
من روز و شبم رو اصلا دوست ندارم...آخه هیچ فرقی باهم ندارن.
می گن آدما دو دسته اند:
دسته اول:آدمایی که روزا زندگی می کنن و شبا می خوابن.
دسته دوم :آدمایی که روزا می خوابن و شبا زندگی می کنن.
آدمای دسته اول خوش بخت هستن چون توی نور و روشنایی زندگی می کنن و
آدمای دسته دوم هم بد بخت هستن چون توی سیاهی و تاریکی زندگی می
کنن،اونم با نور مصنوعی.
لامپ
.....
من مدتیه که نمی دونم خوش بختم یا بدبخت...آخه روز و شبم رو دارم زندگی می کنم...
جالب اینه که همیشه هم احساس می کنم دارم خواب میبینم...
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت
9:23
زودتر بیا خاکم کن ( )

چیزی به سالگرد اون فاجعه نمونده...روزای وحشتناکی بود.تو که اون روزا نبودی،یعنی اون موقع هنوز خدا تصمیم نگرفته بود که تو رو بهم بده.تو نبودی...منم تنها بودم،میون همه ی اونایی که می خواستن منو محکوم کنن همه اونایی که ادعای دوست داشتن می کردن اما اون روز...یعنی اون روزا...
نمی دونم چرا امسال،محرم که می خواد بیاد تمام اون روزا مثل یه تراژدی پر از اندوه میاد جلوی چشمم.آخه اون فاجعه از 7 بهمن(قبل از محرم)شروع شد تا...تا روز عاشورا...نمی دونی وقتی از اون لحظه ها یاد می کنم چه حالی می شم...
شکستم،اونم نه فقط برای یه نفر و جلوی دونفر...نه،اون جلوی یه عالمه مرد و زن غریبه( مخصوصا اونایی که همیشه با نگاه هاشون منو ریشخندم می کردن)منو شکست.انگار اصلا وجود نداشتم. گلوم شده بود اندازه ی یه کوه.چشمام هیچ جایی رو نمی دید.کافی بود لبامو تکون بدم ...تا اون کوه توی گلوم بشکنه(مثل دلم)و همه ی اون غریبه ها رو با خودش ببره.آخرشم نتونستم خودمو کنترل کنم و...اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد.بغضم شکست...چشمام شده بود کاسه ی خون...اما اشکام غریبه ها رو نبرد،تازه بیشترشون کرد.جمع شدن تا ببینن چه خبره ...و من اونجا به یه حقیقت تلخ دیگه پی بردم.که نه تنها اون،نه تنها خانوادش و خانواده ی خودم منو طرد کردن وهر چی گناه بود به پای من نوشتن،بلکه این خود دنیا با همه ی تعلقات بی ارزشش بود که منو تُف کرد.دنیا خواست منو مثل یه آشغال از خودش دور کنه اما نشد. موندم تا بیشتر عذاب بکشم.آخه کم کشیدم.کم تحقیر شدم...کم از حرفا و نگاهای غریبه سیلی خوردم...آخه بیشتر از اینا باید می کشیدم.
تا نهایت روز دوشنبه،24 بهمن اون حادثه رخ دادو...اونجا بود که همون یه ریسمان باریک بین من و دنیا پاره شد و مردم.
آره مردم...اونم از بدترین نوعش.امیدوارم هیچ وقت،هیچ کس احساس نکنه اما خیلی سخته که بمیری،بدون اینکه کسی بفهمه تازه بدتر اینکه همونایی که کشتن و شکستن و از همه چی بریدنت بیشتر از وقتی زنده بودی ازت متوقع باشن.بیشتر مواظبت باشن تا دوباره دست از پا خطا نکنی.آخه تو که مردی،پس این همه مراقبت واسه چیه؟خنده ام می گیره...از اینکه هیچ دلخوشی و دلبستگی ندارم اما هنوز اونایی که یک سال پیش نابودم کردن مواظبن تا دوباره تکرار نشه..به خدا خیلی سخته همیشه چند تا چشم مراقبت باشن.
....

اما تو کی از راه رسیدی؟وقتی تصمیم گرفته بودم با دستای خودم این جسم متحرک بی روحمو به زیر خاک کنم.تو اون وقت اومدی...اومدی و تا حالا هم موندی.حالا دیدی چرا باورم نمی شه دوستم داشته باشی؟؟؟وقتی دلی توی سینه ات نباشه چه طور می تونی عشق یکی دیگه رو باور کنی،اما یه چیز دیگه هم هست که می ترسم عنوان کنم(یواشکی بخون)مدتهاست که این دل مرده بازم عاشق شده...ولی اون که مرده!منم نمی خوام باورش کنم.حتی اگه تمام مرده ها یه روز زنده بشن، این دل من حق زنده بودنو نداره...چون لیاقتشو نداشت.پس یه کاری کن(خودت گفتی می خوای تمام آرزوهامو برآورده کنی یادته؟)...بیا و تنها رویای منو به رنگ حقیقت در بیار.تو همیشه می دونستی تنهاآرزوی دل مرده ام این بود که تو بیای و خاکم کنی. بیا...بیا...جسم خسته مو با دستای خودت خاک کن.نذار این دل دوباره جون بگیره چون من دیگه تاب فروریختن و هزار تیکه شدنشو ندارم.بیا حداقل بذار یه پایان قشنگ داشته باشم اونم با دستای مهربون تو.
بیا زودتر خاکم کن....اینجوری زنده بودن سخته.
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 28 دی1385 ساعت
9:45
بی صبرانه می خواهمت ( )

می دانم که این قلمها و کاغذها جای تو را برایم پر نمی کند.
می دانم که اگر هر چه بیشتر از تو بگویم بیشتر دلتنگ می شوم.
دانم که تو برایم دست نیافتنی هستی...
می دانم که شاید دوستم نداشته باشی.
می دانم که اگر تو مرا نخواهی،دوست داشتن من هیچ فایده ای ندارد.
می دانم که چه طور مرا دیوانه خود کردی...
می دانم جنس عشقت چیست.
می دانم همیشه از چه حرف می زنی...
می دانم دلت دلتنگ چیست...
می دانم نیازمند چه هستی.
می دانم که می خواهی با من چه کنی....
همه اینها را می دانم
...
ما شاید تو این را ندانی که من:
(( بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

نوشته شده توسط
محدثه در
دوشنبه 25 دی1385 ساعت
19:16
یه معذرت خواهی ( )

ساعت 11 صبح:
یک ساعت بعد از اون وقتی که خیلی چیزا رو بهم ثابت کردی
ای کاش اون اتفاق نمی افتاد...ای کاش زمان برمی گشت....(حداقل یک هفته پیش...)
اشتباه کردم منو ببخش....ببخش منو...
می دونم بخشیدی...خودت گفتی فراموش کردی...اما چی کار کنم؟حتی وقتی با اون مهربونیت می گی بخشیدی و فراموش کردی بیشتر ازت خجالت می کشم.بیشتر شرمنده ات میشم...
ای کاش سرم داد می کشیدی،تنبیهم می کردی....چه می دونم؟یه جوری که بازم پیش خودم نگم اون لیاقتش خیلی بیشتر از منه...نگم شاید توی دلش مونده و پنهونی ازم بیزار بشه؟!(امروز بهت گفتم دیگه از چشات افتادم...تو گفتی افتادی تو قلبم.)نمی خوام بگم دروغ می گی.اگرم تاحالا از این می ترسیدم که دوستم نداشته باشی،می ترسیدم توی دستات یه بازیچه باشم....با کاری که امروز کردی(با بزرگواری ات)باورم شد که همه چی فقط یه طرفه نبوده.یعنی تو هم....نمی خوام بگم دروغ می گی(چون مشکل ما دوتا تا حالا فقط باور نکردن بوده)اما هنوزم باورم نمی شه،خودمم باورم نمی شه،یعنی اصلا توی تصورم نمی یاد که کسی اینقدر منو دوست داشته باشه.
من اشتباه کردم...من بچگی کردم،ببخشید...گفتم که،لیاقت دوستی تو بیشتر از اندازه ی منه.شاید قول منو(قولی که امروز بهت دادمو)قبول کنی و از خطایم بگذری...اما می دونم که از دلت نمیره و همیشه به یاد این اشتباهم هستی.فقط نذار بیشتر از این از چشای قشنگت بیفتم(نه اینکه بیفتم دوباره برم توی قلبت،منظورم از افتادن...زیر پاهاته...هر چند اونم خودش نعمتیه.اونم لیاقت می خواد،اونم مثل همیشه اجازه می خواد.
اجازه هست از این به بعد زیر پاهات،توی قلبت،گوشه ی چشمات...یا هرجایی که به تو نزدیکتره و تو می خواهی باشم؟؟؟؟قول میدم لیاقتشو پیدا کنم.اجازه می دی؟؟؟)
اگه من اشتباه کردم...اگه تو ازم رنجیدی،اگه پیش خودت گفتی محدثه اونی نبود که فکر می کردم،...به یه چیز می ارزید...اگه همین الان که دارم واست می نویسم اشکام غوغایی کرده و حتی روی نگاه کردن به عکست رو هم ندارم،خوشحالم که خیلی چیزا بهم ثابت شد.
خودت صبح بهم گفتی بیا همه چیزو فراموش کن بیا فکر کنیم همین الان با هم آشنا شدیم...
گفتم نمی تونم،نمی تونم اون همه خاطره ی قشنگ و فراموش کنم.من همش اذیتت کردم اما تو جز خوبی هیچی برام نداشتی حالا چه طوری اون همه خاطره رو از یاد ببرم؟
گفتی هر چی خوبی و بدی بود فراموش کن منم فراموش می کنم انگار که همین الان با هم آشنا شدیم...به من گفتی همین الان پاتو بذار روی اولین پله...
من گذاشتم...بدون اینکه ازت بپرسم آخرین پله کجاست؟کی بهش می رسیم؟من همین امروز پامو روی اولین پله ی دوستی گذاشتم و از اشتباهی که کردم یه عبرت گرفتم.
من جز تو کسی رو ندارم...پس مثل همیشه کنارم باش و تنهایم نذار.
حالا دارم به عکست نگاه می کنم.(آخه توی عکساتم لبخند نمی زنی...با همون مردونگی... با همون جدیّت دوست داشتنی که به همه ی دوست داشتنی های عالم می ارزه...)
مواظب خودت باش...
نوشته شده توسط
محدثه در
دوشنبه 25 دی1385 ساعت
14:48
اگه تو نباشی.... ( )

اگه یه روز تو نباشی و بین ما راهی نباشه
نمی دونم کی می تونه برام مثل تو باشه
اگه یه روز تو نباشی یا بری ازم جداشی
....نمی دونم تو می تونی عاشقی دوباره
باشی؟؟؟؟

تو را بیشتر از دیروز
و
کمتر از فردا دوست دارم....

نوشته شده توسط
محدثه در
یکشنبه 17 دی1385 ساعت
15:32
دوست دارم ( )

در نغمه گنگ احساست کسی را جست وجو کن !
که در عمق چشمان بلورینت تما هستی اش را جست و جو کرد!!!
بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد او نیست
بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ می خوره بر می گرده
دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند حالا که رفته قصه ش رفته از یادم
اگه پیشم می موند دیگه جز اون به هیچکی دل نمی دادم.
نوشته شده توسط
محدثه در
شنبه 9 دی1385 ساعت
15:30
تپش های قلب من فقط به خاطر تو بوده. ( )
وقتی به تو فکر می کنم،تپش های قلبم بیشتر و بیشتر می شه و صدای قلبم رو همه می شنون.....
برای همینه که وقتی به تو فکر می کنم همه می فهمن.
ابدی ترین عاشقت ــ محدثه
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 7 دی1385 ساعت
10:32
روح الهام شاد. ( )
اوج بلندت بی خطر باد،الهام
بخواب ای دختر آرام مهتاب ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشکهایم تا بخوابی میان مخمل چشمم شکستند
بخواب ای پونه ی باغ شکفتن گل اندوه امشب زرد زرد است
هوا را زرد کرده عطر پاییز فضای پاک ایوان سرد سرد است
بخواب ای غنچه ی بی تاب احساس فضای شهر شب بوها طلایی ست
بهار سبز عاشق ها خزان ست خزان بیقراران بی وفایی ست
بخواب ای مرغ ناآرام دریا گل آرامشم تنهای تنهاست
اگر امشب زبی تابی نخوابی دلم تا صبح در چنگال غم هاست
بخواب ای شبنم نیلوفر دل دو چشمان تو رنگ موج دریاست
میان کوچه های زندگانی گل شادی فقط در باغ رویاست
بخواب ای هدیه ی ناز سپیده که دنیا یک گذرگاه عجیب است
همیشه نغمه ی مرغان عاشق پر از یک حس نمناک و غریب است
بخواب ای برگ تبدار شقایق بدان عاشق همیشه ارغوانی ست
همین حالا کنار بستری سرد دلی درآرزوی مهربانی ست
بخواب ای لذت سرشار پرواز فضای شهر شب بوها بهاری ست
پرستو هم نمی ماند به یک شهر همیشه هجرتش از بیقراری ست
بخواب ای یادگار خوب رویا که اشکم گونه ها را سرخ و تر کرد
شبی مثل همین شب توی پاییز دلم به غربت یاسی سفر کرد
بخواب ای راز سبزآرزویم علاج درد پیچک هار هایی ست
اگر دیدی گلی می لرزد از اشک بدان اندوهش از رنج جدایی ست
بخواب ای آشنا با خلوت شب دلم در آرزویش تنگ تنگ است
نمی دانی که او وقتی بیاید بلور اشکهایم چه قشنگ است
بخواب ای آفتاب بی غروبم
شب تنهایی دلها دراز است
دعایت می کنم هر شب همین وقت
که درهای دعا تا صبح باز است.
روانش شاد خوابش آرامترین خوابهای جهان،نام نیکش طلوع بی غروب و یاد یادهایش و عشق زیبایش جاودانه.
ببین لیلا،الهام هنوز تو خاطره ها زنده است.....
نوشته شده توسط
محدثه در
پنجشنبه 7 دی1385 ساعت
10:13
خوب شد گذاشتمت کنار. ( )

خوب شد گذاشتمت کنار